دين در دوران مدرن به كجا مي رود؟
۲۹ مرداد۱۳۸۵

سنت و مدرنيته دو مغالطه بزرگ دوراناند – نه سنت هويتي است واحد و نه مدرنيته. نه دين گوهر ثابتي دارد، نه تاريخ و هر كدام از اينها را كه واجد ذات و ماهيتي بدانيم، دچار مغالطهاي شدهايم كه جز خاك افشاندن در چشم داوري، ثمري و اثري ندارد.
سئوال از اينكه مدرنيته با دين چه ميكند، سئوالي است بهغايت ابهامآلود و اغتشاشآفرين و عين افتادن در مغالطه يادشده. ابتدا بايد به شيوه فيلسوفان تحليلي سئوال را بكاويم تا راه براي يافتن پاسخ هموار شود. مدرنيته نه روح دارد و نه ذات. مدرنيته چيزي نيست جز علم مدرن، فلسفههاي مدرن، هنر مدرن، سياست مدرن، اقتصاد مدرن، معماري مدرن و امثال آنها و وقتي ميپرسيم مدرنيته با دين چه ميكند؟ درحقيقت دهها سئوال را بر هم ريختهايم و طالب پاسخ واحد شدهايم كه امري است دستنيافتني. بايد بپرسيم علم جديد با دين چه ميكند؟ فلسفههاي جديد با دين چه ميكنند؟ سياست جديد با دين چه ميكند و قس علي هذا. و حكم هر كدام را جداگانه بهدست آوريم. در ميان آوردن قصه "عقلانيت جديد" هم دردي را دوا نميكند كه چون بالاخره عقلانيت جديد همان است كه در علم و فلسفه و اخلاق و هنر جديد پديدار شده است و لذا دوباره به همان جاي اول برميگرديم. تازه دين هم مصداق واحدي ندارد، غرضمان اسلام است يا مسيحيت يا بوديزم يا اديان ديگر؟
پس سئوال مشخص فيالمثل اين است كه علم مدرن با دين اسلام [يا مسيحيت] چه ميكند؟
وقتي به اينجا ميرسيم، افق سئوالي و البته افق پاسخ روشن ميشود. به تجربه تاريخي بنگريم تا ببينيم علم جديد، فيالمثل با مسيحيت چه كرده است. پاسخ پيداست. علم جديد به بياعتباري يا كماعتباري مسيحيت انجاميد.
نزاع كليسا و علم جديد در قرون پانزدهم و شانزدهم ميلادي، نزاعي بس سرنوشتساز بود و سبب شد تا مسيحيت فروتن شود و پاي در گليم خود كشد، و حد خود را بشناسد و مدعيان انسانشناسي و جهانشناسي و خداشناسي خود را سامان موجهتري بدهد و همزيستي با علم را آغاز كند و در يك كلام "دينتر" شود، يعني به كاركرد اصلي دين كه همانا تنظيم رابطه دروني مخلوق و خالق است، نزديكتر گردد.
اينكه علم جديد با اسلام چه خواهد كرد، سئوالي است تاريخي و پاسخي حدسي و فرضي دارد. مسلمانان هنوز اين مواجهه را نيازمودهاند و از اينكه در معركه آن نزاع نيفتادهاند، نبايد ذوقزده باشند.
از اندوه ديگران "لا حول گويندشادي كنان".
ز نقص تشنه لبي دان به عقل خويش مناز / دلت فريب، گر از جلوه سراب نخورد
همين نزاع علم و دين كه به بياعتباري و كمتواني مسيحيت و كليسا انجاميد، سببساز سكولاريزم هم گرديد.
يعني براي كليسا و نهاد دين، قدرتي و پشتوانهاي باقي نماند تا در صحنه قدرت و سياست، بازيگر بماند.
سياست، عرصه زورآزمايي قدرتمندان است و همين كه يكي از بازيگران از توان و نفس افتاد، خودبهخود از آوردگاه قدرت بيرون خواهد رفت و جاي خود را به ديگري خواهد داد.
سكولاريزم، نه به فرمان و توصيه كسي ميآيد و نه به فرمان و توصيه كس ديگري ميرود؛ نتيجه قهري توانايي و ناتواني بازيگران عرصه قدرت است و اين سرنوشتي بود كه براي مسيحيت به ناچار رقم زده شد.
از ياد نبريم اتفاق مهم ديگري در مسيحيت را؛ يعني دوپاره شدن آن را به پروتستانيزم و كاتوليسيزم در آغاز دوران جديد، كه آن هم در تضعيف ولايت كليسا نقش عظيمي داشت. مسلمانان، در آغاز تاريخ خود، اين دوپاره شدن را تجربه كردند و از آن پس كمابيش به دو شاخه تسنن و تشيع ثابت ماندند و ضعف و قوتي را موجب نشدند.
فلسفههاي مدرن نيز در چالش با دين، دست كمي از علم نداشتند. با اين تفاوت كه تاثيرات علم ملموستر بود و تاثيرات فلسفه نامحسوس. فضاي استبدادي ممالك اسلامي، هيچگاه به مواجهه طبيعي و آزاد اين رقيبان، مجال و رخصت نداد و قوت اسلام در اين آوردگاه هم، نهفته و نا معلوم ماند. و همين موجب توهم استغنايي شد كه دامن مسلمانان را هنوز كه هنوز است، رها نكرده است.
هنوز هم پارهاي از ناآزمودگان و سنتگرايان ميپندارند فلسفه اسلامي، اشرف واصح فلسفههاي موجود است و فيلسوفان مدرن، مغالطهگراني و گمراهي بيش نيستند كه "چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند".
سياست جديد كه از دروازه مشروطيت به مدينه اسلام ايراني درآمد، نه مسبوق به ورود علم جديد بود، نه فلسفه جديد، و لذا ديني كه قوت و ضعفش را حد آن دو آوردگاه امتحان نكرده بود، و حد خود را نشناخته بود، به مصاف سياست رفت و نتيجهاش جز ناكامي و نامرادي و نقص و ناتمامي چه ميتوانست باشد؟ نتيجهاش نه سكولاريزم سكولار بود و نه تئوكراسي تئوكرات. و هر چه پس از آن زاده شود، كودك ناقصالخلقه و ناتمامي بود كه عبرت خلايق شد و اين مثل بر حجله عالم فاش كرد كه "طفل نازادن به از ششماهه افكندن.
باري، بر صاحب قلم كمابيش – در حد طاقت بشري – آشكار است كه تجربه اسلام در دوران مدرن چندان متفاوت با تجربه مسيحيت و يهوديت نخواهد بود، يعني برخلاف پندار و كوشش سنتگرايان كه رجعتي خام و ناممكن به گذشته را خواستارند، و البته آن را در جامهاي از الفاظ پرطمطراق ميپوشانند و سرحلقه آنان كه روزگاري از دفتر فرح پهلوي با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسي در آسمان حكمت خالده ميگشت، اينك پرمدعاتر از هميشه به مدد مداحان و شاگردان ديرين خود به ميدان آوازهجويي پا نهاده است. آري برخلاف پندار اين سنتگرايان و ساكنان حجرههاي تحجر اگر اسلام نسبتي متوازن ميان معرفت و هويت را ساماني خردپسندانه ندهد، گرفتار سنتپرستان وهويتگرايان بيمعرفت و بيحقيقتي خواهد شد كه با بنيادگرايي كور، دمار از روزگار حقيقت برخواهند آورد.
تجربه تاريخي مسيحيت چنين ميگويد كه علم و فلسفه و هنر و تكنولوژي و سياست جديد، ابتدا دين را به گرداب ناتواني و نارسايي خواهند افكند و پشتوانه ايماني و تجربي را از آن خواهند ستاند و نامه اعمال نيك و بدش را در برابرش خواهند گشود، و پس از آن است كه مرحله دوم يعني مرحله تفسيرهاي تازه فراميرسد و دردمندان، در پرتو دستاوردهاي جديد بشري به بازفهمي مواريث ديني دست همت خواهند گشود. و راهي را كه دين همواره ميپيموده، يعني مدد گرفتن آن از فرضيات غيرديني، دنبال خواهند كرد و با اجتهادات جديد، باب تطبيق و تطابق را بازخواهند كرد. پس از اين است كه وارد مرحله سوم ميشويم؛ خواستاري رجعت به خلوص پيشين و دست شستن از ورزشها وچالشهاي فكري و غنودن در بستر مواريث سنتي و دم زدن از هويت مظلوم و منقرض پيشين، و مرثيه سرودن براي مآثر و مفاخر گذشته، و خرم و قذح كردن بيشهها و انديشههاي مدرن است. اين حركت رجعي دو صورت فعال و منفعل دارد؛ سنتگرايي انفعالي آن و بنيادگرايي [كه بهتر است آن را هويتگرايي بيمعرفت بخوانيم]، صورت فعال و مهاجم آن است. ظهور بدعتها و ابداعها را بايد مرحله چهارم مواجهه دين و مدرنيته بدانيم.
فرقههاي جديد ديني كه مسيحيت آن را آزموده است و در اسلام و تشيع هم در دوران اخير سابقه دارد، بينسبت با ورود و ظهورتجدد در عرصه ديانت نيست و همواره خوف آن بوده است كه پارهاي از بدعتها، اجتهاد و پارهاي از اجتهادات، بدعت خوانده شوند و خشك و تر به يك آتش بسوزند. گمان ندارم كه هيچ يك از ناظران خردمند، مشابهت تجربه مسيحيت را با اسلام به عين عيان مشاهده نكرده باشند و دست كم در حوزههاي يادشده بر صحت آن گواهي ندهند.
آنچه امروز تحت عنوان بازانديشي سنت يا فعال كردن سنت از آن ياد ميشود، اولا معناي محصلي ندارد، ثانيا روش روشني ارايه نميدهد. چه معنا دارد كه به بازانديشي علم و طبيعيات قديم [كه جزيي از اجزاي سنت است] رو آوريم و به فعال كردن آن دست بگشاييم؟ آنهم با كدام روش؟
همينطور فعال كردن فلسفه قديم كه پيدا نيست چه معنا و مبنا و روش و فايدهاي دارد؟ اينها همه الفاظ تهي و عبارات نينديشيدهاي است كه امروزه كرارا و تقليدا در ميان ما جاري است و حاصلي و كاركردي ندارد.
اگر غرض فعال كردن سنت ديني است، بايد اين را به تصريح به زبان آوريم و آنگاه معين كنيم غرض از دين، هويت ديني است يا معرفت ديني. فعال كردن هويت بيمعرفت، جز بنياد نهان بنيادگرايي خشن، عاقبتي و نتيجهاي ندارد و فعال كردن معرفت ديني هم جز در پرتو انديشههاي مدرن راهي و روشي ندارد.
در مصاف اين بازفهمي و بازتفسيري است كه دين، قوت دروني خود را چنانكه هست، نشان خواهد داد، و ماندني بودن و نبودنش آشكار خواهد شد و آنگاه است كه يا به انزواي دينداري معيشتانديشانه خواهد رفت و به عادتي از عادات زندگي بدل خواهد شد و يا الهامبخش معرفتانديشان و تجربتانديشان خواهد گشت و ذهن و روان آنان را سيراب خواهد كرد. گر چه همين تجربه ايماني را هم معرفتانديشي آرام نخواهد گذاشت و "سببداني" به قول مولانا دست در خون حيرت خواهد برد و راه قرب را كم راهرو خواهد كرد.
آنها كه خواستار بازگشت و احياي تمدن اسلامياند، فراموش نكنند كه آن تمدن جسمي بود دربردارنده روحي. و روح ديرخفته اسلام را تنها در آوردگاههاي معرفتي ميتوان بيدار كرد و دل بستن به جسمي فربه و روحي رنجور، يادآور حكايت سليماني است مرده و تكيهزده بر عصايي موريانهخورده.
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند/ كه خفتهاي تو در آغوش بخت خوابزده

