علی اللهی یا سلطان اللهی؟
( دنباله سوال بی جواب) خلاصه مدتی گذشت و من هم فکرم کماکان مشغول این مساله بود که عجب شانس بدی داشتیم که توی یک خانواده گمراه و مشرک به دنیا آمدم . نمیشد خدا یه کم در حق من مهربان تر بود تا وقتی که چشم بازمی کردم می دیدم که توی یه خانواده شیعه به دنیا آمده ام و اگه یه کم بیشتر التفات می کرد و می دیدم که پدر و مادر صالح و مومنی دارم که هم خودشان و هم من روی صراط مستقیم قرار داشتیم و از نور هدایت امامان و حضرت مهدی برخوردار بودیم. بعضی وقت ها هم خودمو تسکین می دادم که نه بابا شاید اینجوری اجرش بیشتره ! خلاصه آقای پاکان و برنامه های آموزش مذهبی تلویزیون و دوستای مذهبی که داشتم همه دست به دست هم داده بودند که منو براه راست هدایت کنن و هر وقت که از مسائل دینی و مذهبی دور می افتادم و میخواستم به سر گرمی و کار دیگه ای مشغول باشم دوباره مثه خوره سوالات درونی منو به جونم می انداختن و این گره رو برام بزرگ و بزرگتر میکردن.
کم کم داشتم به شرایط جدید عادت می کردم که یک روز پدرم داشت با دوستش با تلفن صحبت می کرد یادم نیست که داشتن سر چی حرف می زدن اما یادمه که پدرم به حضرت سلطان قسم خورد تا دوستش خیالش راحت بشه و تاکید کرد که : "قسم به سلطان که خدای ما یارسانی ها ست " !
دهن من از تعجب باز ماند و با کمال ناباوری به پدرم نگاه کردم. بعد از تماس تلفنی اش ازش پرسیدم که سلطان کیه؟ گفت که سلطان یکی از امام های ما یارسانی ها ست. سوالها پشت سر هم مثه ویروس کامپیوتر فکرم رو مشغول کردند. امام؟ مگه 12 تا امام بیشتر هست؟ مگه ما هم امام داریم؟ چند تا؟ اسم شون چیه؟ ما مگه مسلمان نیستیم ؟ و...
و سوال اصلیم که پس چرا گفتی سلطان خداست؟
پدرم نتونست قانعم بکنه و شناخت درستی از یارسان به من بده دست آخر هم حرفشو در مورد خدا بودن سلطان پس گرفت و گفت همه این چیزها خرافاته و اساس ندارن ما هم شنیدیم و از روی عادت میگیم. خلاصه حسابی قاطی کردم. نه می تونستم مذهب جدیدم رو آشکار کنم نه میتونستم با یارسان کنار بیام. که به قول آقای پاکان علی اللهی که اون روز سلطان هم اضافه شد!
بعد پدرم یه کتاب قدیمی از تو کمد در آورد به اسم مشاهیر اهل حق نوشته صدیق صفی زاده بورکه ای و به من داد که اسامی به اصطلاح امام های اهل حق ها توش نوشته شده بود. خیلی خوشحال شدم که بالاخره منبعی علمی در مورد یارسان و طرز فکر و اساس اون پیدا کردم . توی صفحات اول کتاب مختصری در مورد آداب و رسوم و طرز فکر یارسان نوشته شده بود و بقیه اش هم در مورد معرفی پیشوا ها و پیران یارسان بود که بالغ بر صدها نفر بود که همگی اهل شعر و عرفان و تصوف معرفی شده بودن!
برام جالب بود وقتی که میخوندم کنز العرفا و قدوه العارفین اسحاق ابن عیسی مشهور به سلطان اسحاق در مدرسه ای در شهرزور و یا بغداد تعلیمات معنوی را فرا گرفته و......
احساس خوشایندی پیدا می کردم وقتی می دیدم بزرگان یارسان یا به اصطلاح امامای اهل حق آدمهای الکی و زاییده ی خرافات نیستند و حرف های معلم مون در مورد متحجر بودن و وحشی بودن اهل حق ها و پیشوایان یارسان اشتباه از آب در می آمد. البته در مورد مسائل فلسفی شیطان پرستی یا انسان خدایی عقلم به جایی نمی رسید اما حداقل در مورد چیزای بدیهی مثل بهداشت فردی که از قبل می دونستم که حرف های معلممون درست نیست مطمئن تر شدم که نه بابا بزرگان یارسان آدم حسابی بودن و سواد و معلوماتشون از بقیه هم بیشتر بوده!
خلاصه اینکه من 12 سالم بود و تا سن تکلیف 3 سال فرصت داشتم و می تونستم تحقیق کنم و بعد دینم رو انتخاب کنم تسکینم میداد. با دقت کتاب رو میخوندم و هر روز با یکی از بزرگان یارسان و کلام ها و اشعارشون آشنا می شدم از "بهلول ماهی"و "شاه خوشین" گرفته تا "سید حیدر" ملقب به "سید براکه" و یارانش که بالغ بر صدها عارف و ادیب با اشعار کردی ولری و فارسی که ترجمه آنها هم در کتاب بود. هر چند که چیز زیادی از طرز فکر و فلسفه یارسانی شان نمی فهمیدم اما مرتبا شخصیت علمی و عرفانی آنها رو که صفی زاده در کتابش با القاب جالبی به انها اشاره کرده بود به ذهنم می سپردم و با حملات آقای پاکان و استدلال هاش مقایسه می کردم. تنش و جنگ درونی من شروع شد و دچار دوگانگی و وسواس برای غلبه یکی بر دیگری شدم ولی هر دو مذهب عمیق تر از چیزی بودند که برای من قابل درک باشد. چند سال گذشت و من در شناخت و قوه ی استدلال و حتی احساسات مذهبی عمیق تر از گذشته شده بودم اما مدتی اینطرفی بودم و مدتی ان طرفی. این چند مدت با برادر بزرگترم راه به جم خانه که محل عبادت اهل حق هاست بردیم و انجا با چند نفر که واقعا از احساس و استدال مذهبی عمیقی برخوردار بودند آشنا شدیم در جم خانه ابتدا کتاب های مقدس یارسان را می خواندند و در موردش بحث می کردند بعد همه کمر و سرشان را می بستند و دایره وار نشسته و مراسم جم را شروع میکردند. ابتدا میوه و شیرینی که اصطلاحا "نیاز" نام داره توی جم می آوردند بعد یک نفر که تنبور خوب می نواخت وصدای خوبی هم داشت کلام هایی از دفترهای مقدس را می خواند و بقیه تکرار می کردند. خیلی جذاب و با شکوه بود و واقعا آرامشی به همراه داشت که بعدها همیشه حسرتش را می خوردم. خلاصه بعد ازاین مدت بساط جم خانه به هم ریخت و پای نیرو انتظامی و اطلاعات به میان آمد و چند نفر ازمتصدیان و اداره کنندگان جم خانه بازداشت شدند و جم خانه چند وقت تعطیل شد و بعد از باز شدن مجدد، توسط کسان دیگری اداره می شد و ما هم هر بار که می رفتیم آدم های جدیدی می دیدیم، جم خانه دیگر صفای قبلی رو نداشت تا اینکه دیگه اونجا رو ترک کردیم. حدود 15 سالم شده بود و شدیدا تحت تاثیر احساسات مذهبی یارسان بودم ولی با اتهاماتی از قبیل علی اللهی ، شیطان پرست، مشرک، غلات شیعه، مسلمان گمراه و تارک نماز وغیره از طرف دوستان مذهبی مسلمان و دبیر بینش اسلامی " آقای مویدی" نسبت به یارسانی ها روبرو بودیم و حس حقیقت جویی رو بیشتر در من تقویت می کرد و استرس و فشار روحی شدیدی نیز پیدا کرده بودم تا اینکه باز برادر بزرگترم مثل ناجی ازطریق دوستای یارسانیش چند تا از نوار کاست های سخنرانی مرحوم سیاوش تیموریان در جم خانه اورمیه رو گیر آورد و شروع کردیم به گوش دادن. مرحوم سیاوش تیموریان تسلط زیادی به ادبیات و اشعار مولوی حافظ ، ابو سعید و... و عرفان نظری داشت از سبزواری گرفته تا ابن عربی و حدیث و آیه های زیادی در تائید مظهر خدا بودن حضرت علی و حلول روح و تناسخ و دوره های ذاتی هفتن و هفتوانه در پیکر های انبیاء و اولیای خدا و فلسفه لعنت نکردن شیطان می گفت و قلب آدم رو به اطمینان و وجد می آورد و نور حقیقت طلبی رو در دل آدم روشن می کرد. چند سال با دنبال کردن سر نخ هایی که مرحوم تیموریان در مورد حقیقتی که بعد از شریعت و طریقت و معرفت آشکار می شه مشغول بودم و از حافظ و مولوی و عطار گرفته تا کتابهای شیخ اشراق و دفاتر مقدس یارسان را مطالعه می کردم خلاصه دیگه مثل قبل نبودم و در سن 17 ، 18 سالگی مخ بچه های مدرسه رو کار میگرفتم و با آیه و حدیث و شعر و استدلال اول اونا رو نسبت به شریعت به شک و تردید وا می داشتم و بعد از شمس و مولوی و شاهراه حقیقت براشون میگفتم که شریعت مثل سر نخه و حقیقت مقصد و طریقت راه رسیدن به مقصد و اینکه وقتی حقیقت مثل آفتاب طلوع کند شریعت باطل شده و قوانین مذهبی بی اعتبار خواهد شد و..
تیموریان چند بار به حجت الا سلام محسن قرائتی که در برنامه های تلویزیونی به یارسان توهین کرده بود اعتراض کرد و به مناظره پخش زنده دعوت نمود. او به گرو های دیگر یارسانی که نماز خواندن و روزه گرفتن را شروع کرده بودند یا تغییراتی در اساس یارسان در جهت نزدیک شدن به شریعت اسلام داده بودند اعتراض کرد و متاسفانه بعد از مدتی به شکل مرموزی به قتل رسید.
خبر قتل نا جوانمردانه سیاوش تیموریان ضربه روحی بدی بود چون یکی دیگر از منابع علمی و مدافعان یارسان درمقابل زیر سوال رفتن این آیین توسط سوالات فقهی اسلام از بین رفت. قاتل تیموریان هم پیدا نشد و علت قتل هم نا معلوم ماند.
بگذریم خلاصه طی این مدت چند ساله با تشویق مادرم و دنباله روی برادرم تنبور تمرین می کردم و نواختن تنبور و خواندن کلام در حد خوبی یاد گرفتم و با دوستانم بهزاد، تورج و کیومرث به سفرهای زیارتی به بابا یادگار در کوهستان دالاهو می رفتیم! و چه شب های قشنگی در دل سخره های دالاهو و در کنار چشمه غسلان داشتیم که تا صبح ساز میزدیم و می خواندیم. نا گفته نماند کیومرث شیعه بود و علاقه زیادی به عرفان داشت وچون از طریق من با یارسان آشنا شده بود احساس خوبی نسبت آن داشت و بی آنکه تنشی داشته باشیم همه با هم کنار امدیم و نه نماز کیومرث قضا می شد و نه ما مسلمان می شدیم! چه شبهای قشنگی در دل سخرهای دالاهو داشتیم.
ادامه دارد...

